پــــ♥ــرنیاپــــ♥ــرنیا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

پــــــــ♥ـــــرنیا....موهبت الهـــــ♥ـــی

♡♡♡پنج ماهگی گلکم♡♡♡

دختر نازم از بودنمون باهم  ماه گذشت ... باورم نمی شه که از اون موجود کوشولو که فقط بلد بود شیر بخوره و بخوابه تبدیل به دوست و همبازی واسه من شدی... مامانی از صبح که بیدار می شه عوضت می کنه ،باهات بازی می کنه ،راهت می برهوآواز می خونه برات... ظهر که بابایی میاد اینقدر خوشکل واسش ذوق می کنی و وقتی بابایی لبهاشو میاره جلو بوس می کنه فورا با اون دستهای کوچولوت لبهاشو می گیری تازگیا پاهاتو میاری بالا و با دستهات می گیری که دوست داریم درسته قورتت بدیم هلوی مامان... خلاصه این 5 ماه همه ی زندگی ما شده پرنیااااااااااااااااااااااااااااا حالا هم عکسای ٥ ماهگی پرنیا رو ببینید: وااای این عروسک ناز کیه؟ ...
29 آبان 1392

♡♡♡باش گلم♡♡♡

  وطلوع/وسحر/وفروغ/واثر/وچراغ شب یلدای کسی باش گلم.../ وبهار/ونسیم/ونگار/وندیم/ودلارام و تسلای کسی باش گلم.../ ابر شو باران باش/برف کوهستان باش/یاریی پنهان باش/چشمه ی جاری صخرای کسی باش گلم.../ زندگی دریاییست/پر تلاطم/پر موج/گاه موجی آرام/گاه موجی در اوج.../ یا دلی دریایی/زورق و ساحل دریای کسی باش گلم.../ نفسی/ومسیحای کسی باش گلم.../ تا همیشه دوستت خواهیم داشت ...
29 آبان 1392

♡♡♡اولین غلت♡♡♡

پرنیای ناز ما اولین بار ساعت ده دقیقه به 12 ظهر 1391.2.29 جمعه که من پیشش نبودم و جیگر مامان داشت تلویزیون می دید غلت زد وما رو غرق شادی کرد. فدای اون چشمات بشم که بعداز این غلت با تعجب نگاهم می کردی. ...
29 آبان 1392

♡♡♡روز مادر♡♡♡

1391.2.23   سلام دوستای گلم:   امسال اولین سالیه که خدای مهربون من رو لایق نام مقدس مادر کرده   ویکی از اون فرشته های آسمونیشو به من داده.واقعا به خاطر این لطف ونعمت    بزرگی که به من عطا کرده ازش ممنونم وروز وشب شکر نعمتش را به جا میارم. این روز قشنگ ومقدس رو به مادر گلم و مادر شو هر عزیزم و همچنین همه ی مادر های مهربون دنیا تبریک می گم وبرای همتون آرزوی سلامتی وتندرستی می کنم مادر: خطهای بارداری تو سجده گاه من است و مقدس زیبائی می دهند به تو آنگاه که می فهمم درد کشیده ای برایم 9 ماه صبوری و بردباری کرده ای وسا...
29 آبان 1392

♡♡♡واکسن چهار ماهگی♡♡♡

به پایان چهار ماهگیت رسیدیم وامروز صبح ساعت 7با بابایی و مامان جون رفتیم واکسن بزنی الهی فدات بشم مامانی کاش می شد من به جای تو واکسن می زدم. خلاصه واکسنت رو زدیموجیگر من یه کوچولو گریه کردبعدش رفتیم خونه ی مامان جون و چند تا قطره استامنوفن بهت دادم و بعدش یه خواب ناز رفتی و تا دو روز همینطور تب می کردی و بعدش خوب شدی ...
28 آبان 1392

♡♡♡چهار ماهگی دنیای من♡♡♡

      پرنیا کوچولوی ناز ما ماهه شد و خدا تو را به ما داد... تو که نهایت آرامشی            تو که کوچکی             اما همه ی دنیای مایی وامروز چهار ماه است که با ما هستی وبا نگاههای عمیقت ما را شیفته ی خود کردی، مانند دانه های برف سفیدی مانند غنچه گل لطیف عزیزکم دلم برا لحظه هایی که تو شکمم بودی تنگ شده یه وقتا دلم برات ضعف می ره میام سراغت و محکم می بوسمت حتی وقتی که خوابی الان هم دوست داری باهات بازی کنم و نمی ذاری برات بنویسم . ...
28 آبان 1392